حالا درسته كه گفتم زندگىهامون خیلی شُکرپذیره؛ ولى خب دليل نمىشه حالا که خورده تو ذوقم چپچپ خدا رو شکر نکنم ؛)
همينجوری حرف میزنم تا ببينم به كجا میرسم.
چندتايى غر دارم به خودم. میزنم به شما D:
اوليش اين كه چرا عين بادكنكم؟ هى تلاش مىكنم لاغر میشم باز ول مىکنم و بدتر از قبل. الانم دارم مىتركم ديگه :(
دوميش اينه كه چند وقته مىخوام تمرينات شكرگزارى انجام بدم كه اونم هى ول مىكنم :(
ديگه دلم ميخواد يه كسبوكار راه بندازم، يه نيمچه كسبوكارى با خانواده راه انداختيم، ولى كارى كه مال خودمون باشه میخوام. احساس بىهنرى مىكنم.
چهارميش هم همين، اينكه مسلمون نيستم. اين وضعه تسليم جلو خداست؟ حالا كه حرف من نشده باز شل و ول شدم، تا كى نزديك حاجتگيرى بشه و بجنبم؟
واى چه غرى زدما.
انشالله امشب برنامهريزى مىكنم و فرداها خبر مىدم چه كردم.
برچسب: بنویسم؟,
نویسنده: زهرا قربانی