خب خب خب
پست خيلى درخشانى در پيش نداريم! به ورزش و رژيم و شكرگزارى كه نرسيدم هيچ، تپل ترك هم شدم كه حرفى توش نباشه.
غصه مه! گفتم بيام اينجا.
يه فيلم ديديم با همسر جان. Forevere love
خب حالا داستانش كه از اول معلوم بود؛ يه زوج عاشق كه آقاهه به اون گلى سرطان گرفت و رفت. حالا همين داستان دو سه روزه غمباد شده سر گلوم. هى يادم مياد و اشكم راه ميفته.
يه معلم داشتيم؛ مى گفت شما از غصه مردم ناراحت ميشين چون خودتون رو جاشون ميذاريد؛ حالا نميدونم دور از جونم غمم اينه يا چيز ديگه.
البته پسر خيلى دسته گل بود، يعنى همچون آدمى هيچ وقت از ذهن نميره كاراش ديگه.
بعد هى به خودم ميگم فيلمه بابا، كه اولش نوشته بود براساس داستان واقعي كه حالا اگه ننوشته بود هم كلى زندگى اينجورى لابد هست.
آدم ها چه غم هاى بزرگى دارن. خدا كمكون كنه.
باز ميرسيم به اينكه چقدر كم شكريم.
راستى امروز سالگرد عروسيمونه :) دعامون كنيد
برچسب:
نویسنده: زهرا قربانی
تاريخ: شنبه
10 مرداد
1405 ساعت: 2:34